بلاگ

  • رسیدی کربلا زیاراتت قبول اقا

    رسیدی کربلا زیاراتت قبول اقا

    به گزارش  فاریاب خبر  چشم‌هایم را که می‌بندم، کربلا را می‌بینم. نه آن کربلای همیشه‌ای که با نیزه و شمشیر و تشنگی گره خورده، بلکه کربلایی که امروز، زیر آفتاب سوزان، میزبان پیکر رهبری است که عمری در مسیر حسین (ع) دوید.

    می‌گویند بیش از هفت میلیون نفر جمع شده‌اند. هفت میلیون چشم که برای رهبری گریسته‌اند که هنوز نفس‌هایش در گوش تاریخ می‌پیچد. چه رهبری بود که پس از رفتنش، نهال محبتش چنان تنومند شد که تمام عالم را زیر سایه گرفت.

    در هوای سوزان کربلا، میان خیل بی‌کران مشتاقان، غبار عشق بر چهره‌ها نشسته و اشک‌ها، زمزمه‌های یا حسین(ع) را با بوی بهشت آمیخته‌اند.

    امروز نه برای سوگِ دیروز، که برای بدرقهٔ آسمانیِ رهبری آمده‌ایم که چون خورشید، در ظهرِ تشنه‌کامیِ این سرزمین، غروب کرد.

     

    ای کاروان‌سالارِ سفرِ عشق!

    چگونه می‌توانی از این خاکسترِ گرم، راهی افلاک شوی، در حالی که دل‌های ما، هنوز به نفس‌هایت وابسته‌اند؟ اینجا، در حرمِ سیدالشهدا، که روزی خون، جای خونت را نشانه گرفت، امروز اشک‌ها، جای پایِ رفتنت را خط می‌زنند.

    رهبر عزیزم تو رفتی، اما نه چونان غریبی که نامش در غبار تاریخ گم شود؛ رفتی چونان شعری که هر مصرعش، نبضِ یک انقلاب است. کربلا امروز، شاهدِ عجیب‌ترین وداع است: وداعِ عاشقی که با هر گام، به سوی حبیبِ اعظم می‌شتافت و ما، در حیرتِ این سفر، جز دعا، همسفرِ راهت نبودیم.

    دلم برای کربلا می‌سوزد. نه برای خاکش که همیشه مقدس بود، بلکه برای لحظه‌ای که پیکر رهبر را از مقابل ضریح حسین (ع) عبور می‌دهند. آن لحظه، زمین و زمان گریه می‌کنند. چه دیدار عجیبی! دیدار عاشقی با معشوقش. دیدار کسی که عمری، نام حسین (ع) را بر لب داشت و حالا، در آغوش حرمش آرام می‌گیرد.

     

    ای شهیدِ راهِ حق!

    آسمانِ کربلا، امروز ابری‌تر از همیشه است، نه از غمِ طوفان، که از سنگینیِ فراقت. ضریحِ امام، میزبانِ نگاهِ خیسِ ماست و خاکِ این سرزمین، بویِ خونِ تازه‌ای را به مشامِ تاریخ می‌رساند.

    وای بر من! چه فرقی می‌کند که امروز در کربلا چه می‌گذرد؟ کاروانی که از نجف به سوی حرم حسین (ع) می‌آید، چه شباهتی دارد به کاروانی که روزی از مکه به سوی کوفه رفت؟ آن روز، نیزه‌ها، پیکرها را به باد می‌دادند؛ امروز، دست‌ها، تابوت را بر فرق سر می‌گیرند. آن روز، دشمنان با شمشیر، راه را می‌بستند؛ امروز، عاشقان با اشک، کوچه‌ها را پر می‌کنند. آن روز، حسین (ع) تنها بود؛ امروز، کاروان عشقش چنان بزرگ است که خیابان‌های کربلا گنجایشش را ندارد.

    برو، ای ستاره‌ای که در شبِ تارِ این دوران، پرکشیدی؛ اما بدان که اینجا، در میانِ نیزه‌هایِ غم، دل‌هایی هستند که نامت را تا ابد، با نبضِ عاشورا، زنده نگه می‌دارند. سلامِ ما، ای رهبرِ شهید، تا ظهورِ قائم(عج)، هم‌نفسِ این خاکِ پاک خواهد ماند.

     

    و ما، با چشمانی که هنوز به دنبالِ ردِّ پایِ تو در افق می‌گردند، تنها می‌مانیم و این وعده که: «اللهم عجل لولیک الفرج»؛ شاید که در فرجِ موعود، باز هم، تو را در کنارِ حسین(ع) ببینیم

     

    انتهای خبر/قلندری

  • ویدئو/مراسم تشیع نمادین رهبر انقلاب در شهر هور

    ویدئو/مراسم تشیع نمادین رهبر انقلاب در شهر هور

    به گزارش سرویس چند رسانه ای فاریاب خبر   مراسم گرامیداشت آقای شهید ایران حضرت آیت الله العظمی شهید سیدعلی حسینی خامنه ای رضوان الله تعالی علیه در بخش هور مسجد صاحب الزمان (عج)روستای هور زنجیری برگزار شد.

    مردم آمدند برای یک تشییع نمادین برای کسی که دیگر نیست، اما حضورش هنوز در دلها هست. تابوتی بود که دستها حملش میکردند، اما زیرش را نه جسم، که دلهایی پر میکردند که غرق بغض بودند.

     

    زنها در گوشه‌ای از خیابان، آهسته گریه میکردند. مردها سکوت کرده بودند و فقط نگاه میکردند. بچه‌ها نمیدانستند چه خبر است، اما ماتم را حس میکردند.

    تدوین :قلندری

    انتهای خبر/پناهی

     

  • اینجا گوشه صحن مسجد جمکران دلم برایت تنگ شده

    اینجا گوشه صحن مسجد جمکران دلم برایت تنگ شده

    به گزارش سرویس اجتماعی فاریاب خبر اینجا، گوشه‌ی صحنِ مسجد جمکران دلم برایت تنگ شده است.

     

    نه برایت که رفتی، که برای «بودنت»… برای آن نگاهِ پر از مهرِ پدرانه‌ات، برای آن لحنِ آرامی که در میانِ هیاهوی دنیا، آرامش بود، برای آن دستانِ خالی‌ات که از همه‌چیز جز ایمان، تهی بود. دلم برای آن عظمت تنگ شده است مگر نمی‌گفتند علی در وقت حوادث عصا به دست نمیگیرد خاک بر سر من که الان اینگونه باید به دنبال تابوت باشم من باید جان فدای شما میشدم نه شما جانفدای ما رهبر شهیدم.

     

    یادم هست می‌گفتی «قم، حرمِ اهل‌بیت است؛ اینجا باید سنگرِ علم و تقوا باشد.» و امروز، کوچه‌های قم، بویِ بی‌نشانیِ تو را می‌دهد. حرم، بی‌قدم‌های پرصلابتِ تو، کوچک‌تر شده است.

     

    نمی‌دانم چگونه می‌توان بدونِ تو، «حاج قاسم» را از «سلیمانی» جدا کرد؟ چگونه می‌توان دلِ امت را به نرمیِ کلامِ تو تسلی داد؟ چقدر دلِ شیعه، برایِ «لبخندِ رهبرانه‌ات» لَنگ می‌زند.

     

    ما اینجا، در سایه‌ی گنبدِ ، با چشمانی خیس، زمزمه می‌کنیم که «یا مولا، جانِ ما به فدایِ رهبری که شهیدِ راهِ تو شد.»

     

    پروانه‌وار، گردِ شمعِ وجودت می‌گردیم و از خدا می‌خواهیم که روحِ مطهرت را قرینِ اولیایِ خویش گرداند. و به خود وعده می‌دهیم که راهِ پرچالشِ تو را، تا ظهورِ آخرینِ منجی، ادامه دهیم.

     

    دلمان برایت تنگ است، برای آن روزها که با کلامِ نافذت، طوفان‌ها را می‌شکستی. و امروز، در خلوتِ نیمه‌شبِ قم، فریاد می‌زنیم که «ما همه، سربازانِ کوچکِ تو در مسیرِ ولایتیم.»

     

    روحت شاد، ای پرچمدارِ صبر و استقامت.

    نمی‌دانم با کدامین اشک، با کدامین آه، دلِ شکسته‌ام را به آستانِ تو می‌رسانم. تو رفتی و چراغِ هدایت را در این دیار، خاموش‌تر از همیشه دیدم. قامتِ استوارِ تو، تکیه‌گاهِ دلمان بود و امروز، کوچه‌هایِ قم، بی‌آن قدم‌هایِ مطمئنت، غریب‌تر از همیشه‌اند.

     

    اما می‌دانم که غریب‌تر از ما، خودِ تو نیستی؛ غریب‌تر، آقا امامِ زمان (عج) است که سال‌هاست در پس‌پرده‌ی غیبت، ناله‌یِ «یا لیتنی کنت معکم» سر می‌دهد. به او پناه می‌برم، به آنکه تو را بهتر از ما می‌شناخت و بی‌شک، امروز در غمِ فراقِ سردارِ خویش، با ما هم‌نواست.

     

    آقا جان! ای ذخیره‌یِ الهی!

     

    دلِ ما از این فراق، بی‌قرارتر از همیشه است. دستِ ما از دامانِ رهبرِ شهیدمان کوتاه شد، اما دستِ تو را می‌گیریم که هرگز کوتاه نمی‌شود. تو باش و نگاهِ پرِ مهرت که در این شب‌هایِ تاریک، تنها امیدِ ما، طلوعِ خورشیدِ وجودِ توست.

     

    در این حرمِ ملکوتی، در سایه‌یِ گنبدِ طلاییِ کریمه‌یِ اهل‌بیت (س)، دست به دامانِ تو می‌شویم و زمزمه می‌کنیم:

     

    «یا مهدی! ما را از این دلتنگیِ بی‌کران، نجات ده. به ما صبری عطا کن که شایسته‌یِ یارانِ تو باشد. و به ما یادآور که هر فراقی، مقدمه‌ای است برای وصالِ تو. تعجیل در فرجِ تو، تنها تسلایِ داغ‌دارانِ این روزهایِ ماست.»

     

    ای مهربان‌ترینِ پدرانِ آسمانی!

     

    از تو می‌خواهیم که روحِ بلندِ رهبرِ شهیدمان را با اجدادِ طاهرینت محشور کنی و ما را، هرچند ناچیز، در زمره‌یِ منتظرانِ راستینِ ظهورت قرار دهی. ما می‌مانیم و عهدِ دیرینه‌مان که تا آخرین قطره‌یِ خون، پایِ پرچمِ تو، پرچمِ ولایت، بایستیم.

     

    انتهای خبر/قلندری

  • «تهران»؛ آینه تمام‌قد ایران برای تشییع «پدر امت»

    به گزارش خبر نگار فاریاب خبر قیام مردم ایران زمین و مردمان آزادی‌خواه جهان در مراسم وداع و تشییع پیکر پدر شهیدمان از سیزدهم تیرماه دیدنی است. خروش و حضور میلیونی که چشم جهانیان را متحیر کرده است.

    انتهای خبر/قلندری

  • رسالتِ روایت از همیشه سنگین‌تر است

    رسالتِ روایت از همیشه سنگین‌تر است

    به گزارش سرویس چند رسانه ای «فاریاب خبر»؛ در این لحظه‌های مهم ، ما اصحاب رسانه شهرستان فاریاب فقط خبر نمی‌دهیم بلکه روایت میکنیم ، عظمت فقدان امام شهید مسلمین جهان را در روزهای بزرگِ تاریخ، رسالتِ روایت از همیشه سنگین‌تر است.

     

    برخی نام‌ها با رفتن، خاموش نمی‌شوند؛ به پرچمی بدل می‌شوند که در حافظه‌ی ملت‌ها برافراشته می‌ماند. ما نیز تا آخرین قاب و آخرین واژه، این روایت را زنده نگه خواهیم داشت.

     

    تهیه شده توسط  خبر نگاران اعزامی فاریاب(محمد بخسان،محمد رسول بهبودی)

    تدوین:قلندری

    انتهای خبر/پناهی

  • امروز به هر طرف بنگری عشق و دلدادگی است

    امروز به هر طرف بنگری عشق و دلدادگی است

    به گزارش سرویس چند رسانه‌ای فاریاب خبر امروز به هر طرف می نگری عشق و دلدادگی، اتحاد و انسجام مردمی مبعوث شده را می بینی که در فراق قائد عظیم‌الشان انقلاب حماسی عزاداری می کنند و حماسی بپا خواسته اند.در این لحظه‌های مهم ، ما اصحاب رسانه ، فقط خبر نمی‌دهیم !بلکه روایت میکنیم ، عظمت فقدان امام شهید مسلمین جهان را …

     

    #باید_برخاست

     

    #حی_علی_التهران

    خبرنگاران اعزامی:

     

    محمدبخسان و محمد رسول بهبودی، سمیرا صابر

    انتهای خبر/پناهی

     

  • بعضی از وداع ها پایان نیست

    بعضی از وداع ها پایان نیست

    به گزارش سرویس چند رسانه ای فاریاب خبر بعضی وداع‌ها، پایان نیست؛ آغاز عهدی دوباره است…

     

    امروز، نوبت ماست که با حضورمان بگوییم راه حق با رفتن مردان خدا متوقف نمی‌شود.

     

    اگر دل در گرو عزت، استقلال و سربلندی این سرزمین دارید، در این بدرقه تاریخی همراه شوید. شاید سال‌ها بعد، فرزندانمان بپرسند: «آن روز که ملت برای وداع آمده بود، تو کجا بودی؟»

     

    بیایید با حضوری پرشور،یاد رهبر شهیدمان را گرامی بداریم و نشان دهیم که عهد مردم با آرمان‌هایشان، با شهادت استوارتر می‌شود.

     

     

    #حی_علی_التهران

     

    خبرنگاران اعزامی محمد بخسان و محمد رسول بهبودی

    انتهای خبر/قلندری

     

     

  • تنها نیامده‌ایم

    تنها نیامده‌ایم

    به گزارش سرویس چند رسانه‌ای «فاریاب خبر »؛این نه فقط یک تشییع، که بیعتِ دوباره‌ی ملتی است با آرمان‌های بلندِ مردی که عمرش را در مسیرِ استقلال و عزتِ این خاک صرف کرد.

    دستانِ برافراشته‌ی مردم در این مراسم، گواهی است بر پیوندی که با هیچ طوفانی گسسته نشد.

     

    آقای شهیدم امروز تنها نیامده‌ایم برای بدرقه‌آمده‌ایم تا اندکی از بارِ دلتنگیِ خویش را بر زمین بگذاریم.

    امروز، روزِ وداع با مردی است که استوار در برابرِ دشواری‌ها ایستاد و به ما آموخت که چگونه می‌توان در اوجِ غربت، عزیز ماند. هر گامِ این تشییع، قدمی است در راهِ پاسداری از آنچه او برایش خون دل خورد.

     

    فیلم ارسالی: خانم صابر

    تدوین:قلندری

    انتهای خبر/پناهی

  • کلیپ/ وداع با رهبر شهید

    کلیپ/ وداع با رهبر شهید

    به گزارش  فاریاب خبر  روایتی از حضور مردم در حسينيه امام خمینی در تهران برای وداع با رهبر شهید   شما را به دیدن این کلیپ دعوت میکنیم.

     

     

     

    تهیه و تدوین : سمیرا صابر

    انتهای خبر/قلندری

     

     

     

  • وداع با خورشید؛  روایتی از روزهایی که نفس‌های ایران حبس است

    وداع با خورشید؛ روایتی از روزهایی که نفس‌های ایران حبس است

    به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری «راه آرمان»؛ ساعت ۵ بعدازظهر روز دوازدهم تیرماه بود که کوله‌بار سنگین‌ترین مأموریت عمر خبری‌ام را بر دوش کشیدم. این بار نه کوله‌بارِ یک دوربین و یک دفترچه بود، نه کیفی پر از کارت حافظه و باتری اضافه. این بار کوله‌بارم از اندوهی سرشار بود که هر قدمش را سنگین‌تر از قدمِ پیش می‌کرد. قرار بود وداعی را روایت کنم که تاریخ، شاید هرگز نظیرش را به خاطر نیاورد؛ وداع با مردی که برای سال‌ها، واژه‌ی «رهبر» را با نفس‌هایش گره زده بود؛ شهید آیت‌الله خامنه‌ای (ره)…

    یادم است سه‌سال پیش بود که برای پوشش خبری سفر مردم کرمان به تهران، کوله‌بارِ خبر بر دوش داشتم. آن روزها، شوق دیدار بود و هیجانِ بودن در کنار رهبری که مردم از گوشه‌وکنار ایران برای یک نگاه به او، راهی پایتخت می‌شدند. اما امروز، مسیر همان بود و مقصد همان، ولی عطرِ حضور، جای خود را به بوی غبارِ فقدان داده بود. قلمی که در دست داشتم، دیگر فقط برای ثبتِ رویداد نبود؛ قرار بود تصویرگرِ اندوهی باشد که تمام ایران را در خود فرو برده بود.

    پنجره‌های مترو؛ پرچم‌هایی که به سوگ ایستادند

    با جمعیتی که از هر دریچه‌ای به سوی مصلی سرازیر می‌شدند، وارد مترو شدم. واگن‌ها نفس‌نفس می‌زدند از جمعیتی که هر کدام، بر سینه‌ای، پرچم یا پیشانی‌بندی سرخ بسته بودند. در میان آن شلوغیِ عجیب، صدای ضرب‌آهنگِ قدم‌ها، هماهنگ با ضربان دلی بود که برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد دنیا یعنی چه. پیرمردی با ریشِ سفیدِ پریشان، تکیه داده بود به میله‌ی مترو و با چشمانی خیس، وردی نامفهوم زیر لب زمزمه می‌کرد. زنی با چادر مشکی، کودکی را در آغوش گرفته بود که پیشانی‌بندِ «یا زهرا» بر سر داشت.



    از واگن‌ها که بیرون زدم، تهران دیگر تهرانِ همیشه نبود. خیابان‌ها، شریان‌هایِ یک شهرِ عزادار شده بودند. موتورسوارانی که پرچم‌های سرخ بر دوش داشتند، با سرعتی آرام و موزون از میان خودروها عبور می‌کردند و صدای مداحیِ ضبطی‌شان، با بوق‌هایِ ممتدِ ماشین‌ها، یک نوحه‌یِ ناهماهنگ اما همدلانه را می‌ساخت.

    مصلی؛ دریای بی‌کرانِ سیاه‌پوشان

    ساعت پنج صبح به مصلای تهران رسیدم. جمعیت، نه فقط در صحنِ اصلی، که در تمام کوچه‌پس‌کوچه‌های اطراف موج می‌زد. جوانانی که لباس‌های مشکی بر تن داشتند، با قدم‌هایی محکم اما سنگین، به سمت درهای بازِ شبستان‌ها می‌رفتند. آنجا، پرده‌های سیاهِ عزا، دیوارهایِ بلندِ مصلی را پوشانده بود و همه با هم یک وجه مشترک داشتند و آن داغ پدر بود.



    فضا غرق در نوحه‌هایی بود که برای حسین بن علی (ع) سر داده می‌شد، اما گویی اینجا، وداع با یارِ حسین بود؛ با مردی که پرچمِ مسیرِ او را تا آخرین لحظه بر دوش کشید. در شبستان‌ها، گروه‌هایِ سینه‌زنی با نظمِ عجیبی چرخ می‌زدند و بر سینه می‌زدند؛ صدایِ «حسین، حسین» که از گلوهایِ گرفته بیرون می‌آمد، در میان طاق‌هایِ بلندِ مصلی می‌پیچید و دوباره بر سرِ جمعیت فرو می‌ریخت.



    در میانِ جمعیت؛ روایتِ شیراز تا جیرفت

    در گوشه‌ای از صحن، چشمم به گروهی از جوانان افتاد که با نظم و انضباطی خاص، پرچمِ سرخِ «یا لثارات الحسین» را به اهتزاز در می‌آوردند. لهجه‌ شیرینِ شیرازی‌شان، در میانِ انبوهِ جمعیت، خودنمایی می‌کرد. سراغشان رفتم تا لحظه‌ای از دلِ این وداع بنویسم.
    یکی از آنان که خود را «رضا» معرفی کرد، با چشمانی که بغض را به سختی پنهان می‌کرد، گفت: «ما با جمعی از دوستان از شیراز آمده‌ایم. اومدیم تا به آقای شهیدمان بگوییم شرمنده‌ایم. شرمنده‌ او و همه لطفی که به ما داشت. یک عمر گفتیم خونی که در رگِ ماست، هدیه به رهبرِ ماست. امروز بزرگ‌ترین کاری که می‌تونیم بکنیم، این است  که حرفِ آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای (مدظله‌العالی) رو گوش بدهیم. ایشان فرموده‌اند که باید کفِ خیابان باشیم و ما تا آخرین نفس، همین کار را می‌کنیم.

    رضا با لحنی که مصمم‌تر از هر خطیبِ سیاسی بود، ادامه داد: «این ولایت‌پذیری را از رهبرِ شهیدمان یاد گرفتیم؛ ایشون به ما آموخت که حتی اگر تنها باشیم و تنها یک پرچم بر دوش داشته باشیم، باید در میدان باشیم. امروز، میدانِ ما، همین خیابان‌هاست.

    چند متر آن‌طرف‌تر، زنی میانسال با چادری که از گرد و غبارِ راه سفید شده بود، در میان جمعیت گم شده بود. صدایِ ضجه‌هایش را که به گوش رسید، خودم را به او رساندم. لهجه‌ کرمانی‌اش، بویِ کویرِ جیرفت را برایم تداعی کرد. خودش را  مریم» معرفی کرد و در میانِ گریه‌هایِ بغض‌آلودش، با لحنی رسمی اما شکسته، خطاب به من گفت: از جیرفت اومده‍‌ام. آن‌هم با خانواده. آخر این مردِ بزرگ را چه جوری می‌شه فراموش کرد؟ من هنوز نمازِ جمعه‌ نصر رو یادم هست؛ اون روزی که با امامتِ ایشان نماز خوندیم و تا ته خیابون دویدیم تا سجاده‌ای پیدا کنیم. او به ما یاد داد که آزاده باشیم و آزادمردانه زندگی کنیم. امروز ما نه فقط برای وداع، که برای خون‌خواهی این مرد بزرگ آمده‌ایم. خونِ پاکِ رهبر شهیدمون از زمین نخواهد ماند.

    لحظه‌ای که او این را گفت، نگاهش را به پرچمِ سرخی که در دست داشت دوخت و بغضش ترکید. آن لحظه، هیچ یک از ما نتوانستیم قلم را روی کاغذ بلغزانیم؛ چون واژه‌ها، در برابر وسعتِ این اندوه، کوتاه‌تر از آن بودند که بتوانند چیزی را ثبت کنند.

    آه از وداع

    در میانِ این هیاهویِ غم‌انگیز، صدایِ مداحی که از بلندگوها پخش می‌شد، فضایی را می‌ساخت که نه شب بود و نه روز؛ گویی زمان در این مصلی متوقف شده بود تا مردم بتوانند با خدایِ خود و با شهیدشان، هرچه بیشتر خلوت کنند. اشک‌ها و آه‌ها، با نورهایِ کم‌سویِ شبستان در هم آمیخته بود و تصویری از یک سوگِ ملی را می‌ساخت که شاید فقط در روزهایِ عاشورا، این چنین دیده بودیم.

    این منم، خبرنگاری که برای ثبتِ وداع آمده بود، اما اکنون خودش، در میانِ این دریایِ سیاهِ اشک، غرق شده است. قلم همچنان می‌چرخد، اما اشک‌ها، واژه‌ها را محو می‌کنند. این وداع، فقط وداع با یک رهبر نیست؛ وداع با یک دوران است؛ وداع با مردی که ایران را با نفس‌هایش زیست.
    تهیه و تنظیم:پسند
    انتهای خبر/ م