یادم است سهسال پیش بود که برای پوشش خبری سفر مردم کرمان به تهران، کولهبارِ خبر بر دوش داشتم. آن روزها، شوق دیدار بود و هیجانِ بودن در کنار رهبری که مردم از گوشهوکنار ایران برای یک نگاه به او، راهی پایتخت میشدند. اما امروز، مسیر همان بود و مقصد همان، ولی عطرِ حضور، جای خود را به بوی غبارِ فقدان داده بود. قلمی که در دست داشتم، دیگر فقط برای ثبتِ رویداد نبود؛ قرار بود تصویرگرِ اندوهی باشد که تمام ایران را در خود فرو برده بود.
پنجرههای مترو؛ پرچمهایی که به سوگ ایستادند
با جمعیتی که از هر دریچهای به سوی مصلی سرازیر میشدند، وارد مترو شدم. واگنها نفسنفس میزدند از جمعیتی که هر کدام، بر سینهای، پرچم یا پیشانیبندی سرخ بسته بودند. در میان آن شلوغیِ عجیب، صدای ضربآهنگِ قدمها، هماهنگ با ضربان دلی بود که برای لحظهای فراموش میکرد دنیا یعنی چه. پیرمردی با ریشِ سفیدِ پریشان، تکیه داده بود به میلهی مترو و با چشمانی خیس، وردی نامفهوم زیر لب زمزمه میکرد. زنی با چادر مشکی، کودکی را در آغوش گرفته بود که پیشانیبندِ «یا زهرا» بر سر داشت.

از واگنها که بیرون زدم، تهران دیگر تهرانِ همیشه نبود. خیابانها، شریانهایِ یک شهرِ عزادار شده بودند. موتورسوارانی که پرچمهای سرخ بر دوش داشتند، با سرعتی آرام و موزون از میان خودروها عبور میکردند و صدای مداحیِ ضبطیشان، با بوقهایِ ممتدِ ماشینها، یک نوحهیِ ناهماهنگ اما همدلانه را میساخت.
مصلی؛ دریای بیکرانِ سیاهپوشان
ساعت پنج صبح به مصلای تهران رسیدم. جمعیت، نه فقط در صحنِ اصلی، که در تمام کوچهپسکوچههای اطراف موج میزد. جوانانی که لباسهای مشکی بر تن داشتند، با قدمهایی محکم اما سنگین، به سمت درهای بازِ شبستانها میرفتند. آنجا، پردههای سیاهِ عزا، دیوارهایِ بلندِ مصلی را پوشانده بود و همه با هم یک وجه مشترک داشتند و آن داغ پدر بود.

فضا غرق در نوحههایی بود که برای حسین بن علی (ع) سر داده میشد، اما گویی اینجا، وداع با یارِ حسین بود؛ با مردی که پرچمِ مسیرِ او را تا آخرین لحظه بر دوش کشید. در شبستانها، گروههایِ سینهزنی با نظمِ عجیبی چرخ میزدند و بر سینه میزدند؛ صدایِ «حسین، حسین» که از گلوهایِ گرفته بیرون میآمد، در میان طاقهایِ بلندِ مصلی میپیچید و دوباره بر سرِ جمعیت فرو میریخت.

در میانِ جمعیت؛ روایتِ شیراز تا جیرفت
در گوشهای از صحن، چشمم به گروهی از جوانان افتاد که با نظم و انضباطی خاص، پرچمِ سرخِ «یا لثارات الحسین» را به اهتزاز در میآوردند. لهجه شیرینِ شیرازیشان، در میانِ انبوهِ جمعیت، خودنمایی میکرد. سراغشان رفتم تا لحظهای از دلِ این وداع بنویسم.
یکی از آنان که خود را «رضا» معرفی کرد، با چشمانی که بغض را به سختی پنهان میکرد، گفت: «ما با جمعی از دوستان از شیراز آمدهایم. اومدیم تا به آقای شهیدمان بگوییم شرمندهایم. شرمنده او و همه لطفی که به ما داشت. یک عمر گفتیم خونی که در رگِ ماست، هدیه به رهبرِ ماست. امروز بزرگترین کاری که میتونیم بکنیم، این است که حرفِ آیتالله سید مجتبی خامنهای (مدظلهالعالی) رو گوش بدهیم. ایشان فرمودهاند که باید کفِ خیابان باشیم و ما تا آخرین نفس، همین کار را میکنیم.
رضا با لحنی که مصممتر از هر خطیبِ سیاسی بود، ادامه داد: «این ولایتپذیری را از رهبرِ شهیدمان یاد گرفتیم؛ ایشون به ما آموخت که حتی اگر تنها باشیم و تنها یک پرچم بر دوش داشته باشیم، باید در میدان باشیم. امروز، میدانِ ما، همین خیابانهاست.
چند متر آنطرفتر، زنی میانسال با چادری که از گرد و غبارِ راه سفید شده بود، در میان جمعیت گم شده بود. صدایِ ضجههایش را که به گوش رسید، خودم را به او رساندم. لهجه کرمانیاش، بویِ کویرِ جیرفت را برایم تداعی کرد. خودش را مریم» معرفی کرد و در میانِ گریههایِ بغضآلودش، با لحنی رسمی اما شکسته، خطاب به من گفت: از جیرفت اومدهام. آنهم با خانواده. آخر این مردِ بزرگ را چه جوری میشه فراموش کرد؟ من هنوز نمازِ جمعه نصر رو یادم هست؛ اون روزی که با امامتِ ایشان نماز خوندیم و تا ته خیابون دویدیم تا سجادهای پیدا کنیم. او به ما یاد داد که آزاده باشیم و آزادمردانه زندگی کنیم. امروز ما نه فقط برای وداع، که برای خونخواهی این مرد بزرگ آمدهایم. خونِ پاکِ رهبر شهیدمون از زمین نخواهد ماند.
لحظهای که او این را گفت، نگاهش را به پرچمِ سرخی که در دست داشت دوخت و بغضش ترکید. آن لحظه، هیچ یک از ما نتوانستیم قلم را روی کاغذ بلغزانیم؛ چون واژهها، در برابر وسعتِ این اندوه، کوتاهتر از آن بودند که بتوانند چیزی را ثبت کنند.
آه از وداع
در میانِ این هیاهویِ غمانگیز، صدایِ مداحی که از بلندگوها پخش میشد، فضایی را میساخت که نه شب بود و نه روز؛ گویی زمان در این مصلی متوقف شده بود تا مردم بتوانند با خدایِ خود و با شهیدشان، هرچه بیشتر خلوت کنند. اشکها و آهها، با نورهایِ کمسویِ شبستان در هم آمیخته بود و تصویری از یک سوگِ ملی را میساخت که شاید فقط در روزهایِ عاشورا، این چنین دیده بودیم.
این منم، خبرنگاری که برای ثبتِ وداع آمده بود، اما اکنون خودش، در میانِ این دریایِ سیاهِ اشک، غرق شده است. قلم همچنان میچرخد، اما اشکها، واژهها را محو میکنند. این وداع، فقط وداع با یک رهبر نیست؛ وداع با یک دوران است؛ وداع با مردی که ایران را با نفسهایش زیست.
تهیه و تنظیم:پسند
انتهای خبر/ م

